تبليغاتX
دنيا برای همه


دنيا برای همه
بياييد به دنيا زيبا بنگريم
موضوعات وبلاگ
بهداشت جنسيدانلودهای منداستانعکسشعر و طنزكد جاوا براي وبلاگقالب وبلاگمقالاتموبایلنرم افزارمدل لباسعکس های بازیگران و شخصیتها
لينكستان
دختر شكلاتي ( نگار ) سابت رسمی باشگاه پیروزی عاشقانه های نرگس نوشته های اشکان دختران شوم اراک تک ستاره عشق چشم به راه خانه كوچك من "الله" به امید آنکه شاید تنها درسهای شیرین مکتب دوست سیاه مشق شیرینی های خوشمزه اس ام اس های عاشقانه ، فلسفی و خنده دار و....... قلب تنها روزهای عشق من کلبه تنهایی رویا خسته ام از تکرار فردا بهترین دختر سپندارمذگان آتوس ترنم مهر تنهای تنها سایان من وضو با نفس خیال تو میگیرم سکوت دانلود خانه عشق نافرجام قالب بلاگفا
حیوانات بی ادب + عكس

1.jpg
2.jpg
3.jpg
4.jpg
5.jpg
6.jpg
7.jpg
8.jpg
9.jpg
10.jpg
11.jpg
12.jpg
13.jpg
14.jpg
15.jpg
16.jpg
17.jpg
18.jpg
19.jpg
20.jpg
21.jpg
22.jpg
23.jpg
24.jpg
25.jpg
26.jpg
27.jpg
28.jpg
29.jpg
30.jpg
31.jpg
32.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:40 توسط صالح |
داستان +ماجرای من و خواهر زنم

من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

 

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود. اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.

 

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی! سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 50 هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو...

 

 من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم. اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.

 

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..

 

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!  پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی! ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانواده ی ما خوش اومدی!

 

نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:12 توسط صالح |
زيباترين عروس سال
برای اینکه زیباترین عروس سال شوید ....

.
.
.
.

اعتماد به نفست منو کشته ! فکر میکنی شوهر گیرت میاد
با این وضع کمبود شوهر؟؟؟؟؟؟
حالا گریه نکن امیدوارم که پیدا کنی
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:5 توسط صالح |
كلبه اي ميسازم
کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پرواز کبوتر باشد

چهارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش از آب

پنجره ای از نور، پرده اش از گل یاس

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با تو سرشار کنم

همه دلخوشیم بودن توست

و چراغ شب تنهای من، نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم، شاخه ای مریم بود
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:4 توسط صالح |
حسنی به روایت امروزی
 
 
حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام 

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد
 
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 18:1 توسط مصطفي |
حسنی به روایت امروزی ‎


حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام 

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد

    نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 16:32 توسط صالح |
    گربه شیطون
    گربه شیطون

    یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.
    آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
    وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.
    این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.....

    یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
    بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و ...خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

    یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه.
    زنش گوشی رو برمیداره.
    مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟"
    زنش می گه آره.
    مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم

    نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 9:19 توسط صالح |
    تست هوش
    لينك زير يك تست هوش جهانيه

    كمتر كسايي تونستن ردش كنن

    اميدوارم شما بتونين

     

    http://members.home.nl/saen/Special/Zoeken.swf

    نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 7:52 توسط صالح |
    ملانصردین و عدالت خدا !!!! ...

    می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟
    ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟
    بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.
    ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو پس گردنی محکم هم می زنه یه سومی
    بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا؟
    ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده.

    نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 7:48 توسط صالح |
    کاریکاتور

    zan-va-tavarom copy.jpg 
    dgh1yr.gif 
    normal_2mn4x6q.jpg


    faghir-dijital.jpg


    20100202CariCator4.jpg
    نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 15:47 توسط صالح |
    درباره وبلاگ
    دنیا زیباست
    زیبا و کودکانه
    اگر به آن زیبا بنگریم
    اگر می خواهیم همچون کودکان زندگی کنیم
    زیبایی های دنیا را دریاب
    زیرا بهشت همینجاست پروفايل من
    مطالب تازه
    حیوانات بی ادب + عكس داستان +ماجرای من و خواهر زنم زيباترين عروس سال كلبه اي ميسازم حسنی به روایت امروزی حسنی به روایت امروزی ‎ گربه شیطون تست هوش ملانصردین و عدالت خدا !!!! ... کاریکاتور نخ و سوزن پنج کاری که زنها انجام می‌دهند که باعث فرار مردها می‌شود کوتاه ترین داستان ممکن داستان زيبايي در مورد كورش كبير داستان مردي كه جهنم را خريد
    آرشيو وبلاگ
    شهریور 1390 اسفند 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 فروردین 1386